تبليغاتX
 جنون

جنون

 

روزهام همین جوری دارن میگذرن بدون اینکه بتونم حتی برای خودم مفید باشم.......

یه جورایی انگار خستگی توی بدنم مونده.....انگار از خودم بیشتر از اینها انتظار دارم اما نمیتونم........

چندروز یه چیزی بدجوری ذهنمو مشغول کرده........

اون هم دوباره عرفانه.....

میخواد بره.....

از این کشور...از این وطن....میخواد بره جایی که بتونه درس بخونه.....زندگی کنه....با من....

با من.................

اما من نمیخوام....دوست دارم بمونم.....دوست دارم هر چی میشم واسه ی مردم خودم باشم.....نمیخوام تو روی اجنبی جماعت نگاه کنم و حسرت یک لحظه بودن با افرادشهرمو آرزو کنم....ایرانمو.....

میگه اگه من بخوام برم برای تحصیل میرم اما امکان داره واسه ی زندگی بمونم....اما من نه...نمیخوام....

پارسال هم میخواست بره...اما همه چیزو واگذار کرد به من....

مثل امسال...

رفتنش برام فرصت خوبیه.....برای اینکه بتونم از زندگیش برم بیرون....حداقل اون هم به نبودنم عادت میکنه و میتونه دل تنگی هاشو توی روزمرگیهاش حل کنه.....

دوست دارم از عشق اولش یک خاطره خوب براش بمونه نه یک زجر......

میدونم گناه داره اما براش خوبه تا اینکه بفهمه تنها یارش دوست داره تنها باشه...دوست داره لحظه هاشو با خدای خودش پر کنه....

همه چیزو به من واگذار کرده...هنوزم میگه هر چی من بگم....بهش گفتم برو...درست بر خلاف یکسال پیش....که حتی خودشم استخاره کرد نه اومد....

نمیدونم چه کنم....

از اعتماد به نفس بالایی برخورداره....

نمیخوام اگه بهش گفتم نرو دو روز دیگه بگه تبسم مانع پیشرفت من شده...هر چند میدونم انقدر دوستم داره که این حرفو نزنه....

دارم این روزها یواش یواش بهش وابسته میشم.....

خدایا کمکم کن....


 

نوشته شده توسط همون در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 5:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


از این پنجره به بعد من از دنیا می ترسم

 

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد

 

از امروز ناگزیر

 

پنجره فقط دیوار می بیند

 

که سایه ها در آن می میرند

 

و ماه

 

همیشه از نیم رخ شیشه ای دور

 

به خانه می نگرد

 

از این پنجره به بعد

 

من از دنیا می ترسم

 

تو می گویی تاریک می بینم

 

ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست

 

                                                                    (هیوا مسیح)


 

نوشته شده توسط همون در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دیوونگی یعنی آخر عقلانیت

 

من

سکوت واژه اشنای این زن

تنهایی کلمه ای که با آن عجین شده

رهایی آرزویی که محال به نظر می آید

عشق حسی جاودانه که در قلبش میتپد

Note :

کاش همان کودک سالها پیش بودم /کاش سه سال به عقب برمیگشتم/کاش هرگز آن تجربه سخت را نداشتم/کاش دل آنکس که عاشق بود را نمیشکستم/کاش............

زندگی همش هزاران کاش هست .پس کاری کنیم که چند سال دیگه نگیم کاش این کار ها را نمیکردم

بیاین همت کنیم ما میتونیم

بی تو خیلی تنهام دیوونه وار زیر بارون گریه میکنم

rain love


 

نوشته شده توسط همون در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 0:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting